تا بخواهی خورشید ...

یادت هست آن روز سبز
کنار جوی آب
چه با شادی سیب سرخ طبیعت را نظاره می کردیم
و چه با شهوت درخت زیبای زندگی را بلعیدیم!
و در حرمان آن روز گرم
نغمه کنان باد می گفت
(( تا بخواهی خورشید، تا بخواهی پیوند، تا بخواهی تکثیر ))
و من آن روز از نوازش انوار سخت چراغ آسمان نسوختم.....
.
.
اکنون کنار جوی آب
چه با حسرت
قارچ های غربت را می بلعم!
و با اندوه، درختی را که زیبای زندگی من بود، نظاره می کنم
و شاخه های نحیفش از بی وفایی باد که دیگر به سراغش نمی آید
حوصله حرکت ندارند

هیس... سکوتش را بر هم نزن
درخت با تمام سکوتش فریاد میزد
سوختم ...
.
.
......اما امروز، من سوختم!
 
/ 2 نظر / 27 بازدید
سامان

سلام امیدوارم حالتون خوب باشه وبلاگ جالبی دارین اگه به وبلاگ من هم یه سری بزنین خالی از لطف نیست. و اگه خوشتون اومد میتونید لینکم کنید [گل]

F

قشنگ بود ممنون