دنیا محل گذر است نه جای ماندن

 

 

باغ فردوس پنج بعد از ظهر !

و آسمان آبی با ابرهای تکه تکه اش تنها مونس و همرازم بود. خورشید با تمام صلابت ش می تابید و پرندهای پارک در پی برنزه کردن و گربه ها در خواب عصرانه ! پیر مردی که به کمک چوب دستی ش تلاش میکرد با تعادل قدم بردار تا نوه اش که همراه ش بود همچنان به او افتخار کند از بین سبزه های نم خورده عبور میکرد. به سمت من می آید و من امیدوار که شاید با عبور او از نزدیکی من مگسی که دقایقی نه چندان کوتاه نه تنها بر روی ذهن و اعصابم بلکه روی لب و بینی ام رژه میرفت تکانی به خودش دهد!
و باز به آسمان نظاره کردم. کاغد سفید رنگ لوله شده یی که ساعتی بود به خاطر نداشتن کبریت ، خاموش پشت گوشم جا خشک کرده بود با نگاه به آسمان مخالف بود و از جایش لغزید، افتاد.
چشمان م بسته بود . سنگینی نگاهی را حس کردم، مگس پرید.
_ ببخشید آقا ساعت چنده؟!
دستم را روی صورتم کشیدم و بعد در موهایم ، گوشم شروع به خاریدن کرد و باز صورتم را لمس کردم...!
_ ساعت 4:47 بعد از ظهر
_ ممنون
احساس گرسنگی وادارم کرد از جایم بلند شوم. بعد از چند قدم متوجه شدم کاغذ سفید لوله شده ام را زیر صندلی تنها گذاشته ام. برگشتم و بلندش کردم تا به خانه اش برگردد! در خانه اش 4 کاغذ سفید لوله شده ی دیگر بود که تا شب به غایت هستی شان خواهند رسید!
تا خروجی پارک 100 متر فاصله بود که تقریبا هر 5 متر یک صندلی و یا بهتره بگم حدود 20 صندلی. به خودم گفتم از نزدیک هر صندلی که کسی نشسته باشد عبور می کنم تا هم اگر مگسی در حال رژه رفتن است بپرد و هم اگر کاغذ سفید لوله شده یی زیر صندلی تنهاست به خانه اش برگردانم!
صندلی هشتم پیرمرد با چوب دستی اش در کنار نوه اش نشسته بود.
صندلی یازدهم دو مرد سالمند با هم صفحات زندگی شان را تورق می کردند.
صندلی هیجدهم ... پرنده ها را دیدم در حال پرواز و گربه ها در حال بازی ! مگسی روی پلکم نشست. چشم م را بستم و آهسته قدم برداشتم تا مگس نپرد. من، نه مگسی را کشتم و نه مگسی را پراندم. ... من، نه کسی را دارم که برایش مگسی بکشم و نه کسی که برایش مگسی پرواز دهم....

من تنها هستم.

کاش این پارک صندلی نداشت و یا ای کاش نشستن آدم تنها بر روی صندلی ممنوع بود!
صندلی هیجده قرارش باغ فردوس 5 بعد ازظهر بود !!!


۱۳٩۱/٤/۱٧ | پيام هاي ديگران ()