دنیا محل گذر است نه جای ماندن

 

 

سرزمین لبخند خداوند

به نام خدای واحد و احد

با یاد و نام او مینویسم، شرح دل ، می نویسم از زمانی که در فضای اتاق معلق شدم. از حالتی که زجر آور بود . از فاصله با خواسته هایم ، از تنهایی . از زمانی که فقط کلمات و واژه ها همدم و مونسم بودند و به سختی و با التماس با من دوست میشدند. حتی این کلمات بی جان هم نیاز به خواهش دارند !

از بی فایده بدون اشک هایم می نویسم . از التماس های دلم که صدایش در کویر وجودم حتی از خالقش فرار میکند و باز هم ... تنهایی .

افسار مرکب ذهن گسیخته شده و به هر سو که بویی از آغوش گرم یک واژه می آید ، میدود و دریغ از تکان دادن دستی از راه دور.

نه، نمینویسم، فقط سعی میکنم بنویسم اما نمیتوانم ، نمیتوانم.

از جنگ و نزاع درونم میخواهم بنویسم. از خواستن ها و نتوانستن ها. از نزاعی که با همه ی نزاع ها و درگیری ها فرق داره. دو طرف این مبارزه به جای جنگیدن ، از هم فرار میکنند. از خلاء میدان مبارزه ، از بزرگترین بلای عالم ، از تاریکی ها و افتادن ها ، از ندیدن ها و نفهمیدن ها ، از عبرت نگرفتن ها ، از گریه های بی اثر، از شکسته شدن ظریفترین ظرف عالم وجودی، میخواهم بنویسم اما..... نمیتوانم.

از صدای شیون اهالی همسایه که چند لحظه ی پیش مادرشان آنها را تنها گذاشت .

از شک و تردید ، از دوراهی هایی که مدام برایم به وجود می آید و از عجز و ناتوانیم در برابر اراده ی نفسم . از پراکندگی ذهنم که نمیدانم دنبال چه می گردد.

شاید تمام وجودم دنبال یک لبخند از سوی خداوند است ؟ شما میدانید سرزمین لبخند خداوند به کدامین سو است؟

و باز هم از بی اثر بودن گریه ها و ناله هایم میخواهم بنویسم اما ....


۱۳۸٧/۱۱/٢٦ | پيام هاي ديگران ()