دنیا محل گذر است نه جای ماندن

 

 

جز تو کسی را ندارم ....

سلام. نمیدونم تا حالا شده یه چیزی بخواید اما ندونید اون چیه؟ تا

حالا شده حس کنید یه وزنه ی سنگین روی سینه شما هست و

نفس کشیدن برای شما سخت بشه؟ من که فکر کنم برای همه این

اتفاق افتاده و شاید اولش برامون مهم باشه که دلیلش چیه اما اگه

گذشت و درست متوجه نشدیم که دلیلیش چیه، اون موقع سعی

میکنی با یه سری چیزهای بی ربط این حس رو فرو کش کنیم و دیگه

فکر نکنیم که به چه دلیل بوده و هست. دیگه فکر نمیکنیم این زنگ

عشقه، این بهترین نشانه از درون انسان هاست از جانب بهترین یار،

بهترین دوست. اگه گوشامون خوب صداها رو جذب میکرد و قلبمون به

سان ماه شب 14 بود (هر چند ماه، سپیده، اما نقطه های سیاهی

هم داره و به ما یاد میده که اگه نمیتونیم کامل سپید باشیم اما

هیچوقت از سیاهی های نفس و روح خودمون نا امید نشیم و پرچم

سپیدی رو به نشانه تسلیم در تنها سرزمینی که وسعت عشق را

داراست، به احتزاز در بیاوریم) میفهمیدیم که بهترین یار ما

میخواهد زمستان سرد و خشک قلب ترک خورده ی ما رو به بهار تبدیل

کنه و سرزمین دل، نیاز به خونه تکونی داره اما افسوس که بارها و

بارها به بهارم پشت کردم و این صدای یار را که میگوید: ((بنده ی من،

من جز تو کسی را ندارم* و تو هم بهتر از من کسی را نداری پس مرا

در نهان خانه ات جای بده تا شکسته های دلت را به جام جمی تبدیل

کنم ))نشنیدم و شکسته تر شدم.

 

* در نامه ایی از جانب یار خطاب به انسان میگوید که بنده ام وقتی در مقابل من قد

قامت میکند برای راز و نیاز با من ، من جور به بنده ام مینگرم که گویی جز او بنده ی

دیگری ندارم ولی او جوری به من مینگرد که گویی جز من خدایان زیادی دارد ( مفهموم

نامه این بود‌ )


۱۳۸٧/٩/٢۸ | پيام هاي ديگران ()