دنیا محل گذر است نه جای ماندن

 

 

تا بخواهی خورشید ...

یادت هست آن روز سبز
کنار جوی آب
چه با شادی سیب سرخ طبیعت را نظاره می کردیم
و چه با شهوت درخت زیبای زندگی را بلعیدیم!
و در حرمان آن روز گرم
نغمه کنان باد می گفت
(( تا بخواهی خورشید، تا بخواهی پیوند، تا بخواهی تکثیر ))
و من آن روز از نوازش انوار سخت چراغ آسمان نسوختم.....
.
.
اکنون کنار جوی آب
چه با حسرت
قارچ های غربت را می بلعم!
و با اندوه، درختی را که زیبای زندگی من بود، نظاره می کنم
و شاخه های نحیفش از بی وفایی باد که دیگر به سراغش نمی آید
حوصله حرکت ندارند

هیس... سکوتش را بر هم نزن
درخت با تمام سکوتش فریاد میزد
سوختم ...
.
.
......اما امروز، من سوختم!
 

۱۳٩۱/۳/٢٠ | پيام هاي ديگران ()

 

التماس ...

تقلای من برای التماس از کلمات هم بی تاثیر بود و خسته و کلافه خودکار را بر روی کاغذ بی خط می دواندم تا شاید خودِ گم شده ی خودم را در کلمات حک شده بیابم. چشمان م بسته و افکارم افسار گسیخته و قلبم با عقربه ی قد کشیده ی ساعت همنوا شده بود و هر لحظه از صدای خسته عقربه قامت خمیده هراسم بیشتر می شد؛ و اولین مسافر چشمان م به سفر کوتاه خود پایان داد، چکیده شد و صدای نحیف ش به سرعت از سراپرده گوش هایم گذشت و هر لحظه وسعتش افزوده میشد و هراسم هم!
نمی دانستم کجا هستم و باز باران چشمان م. پلک هایم را بر روی هم گذاشتم و دستانم شروع به ساییدن پشت گوش م ، نوک بینی و روی پا هایم شد ! من می ترسم. چکیده شدم! خودم را در قطره یی صاف جستم. من رنجور و لاغر و عریان بودم! تمام تواناییم هجای این کلمات شد
دلتنگ شانه هایت ...
و نوازش نفس هایت ...
.
.
.
.
نیستم دیگر

و فکر مرگ چه زیباست گاهی.


۱۳٩۱/۳/٢٠ | پيام هاي ديگران ()